|
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت از پای فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت .. ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شب رنگ زندگی رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم ..
نگه دگر به سوی من چه می کنی چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از آن فریب ها تو هم پی فریب من نشسته ای به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو .. برو .. بسوی او ، مرا چه غم؟! تو آفتابی ، او زمین ، من آسمان بر او بتاب زانکه من نشسته ام به ناز روی شانه ستارگان بر او بتاب زآنکه گریه می کند در این میانه قلب من به حال او کمال عشق باشد این گذشت ها دل تو مال من ، تن تو مال او تو که مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من گذشتم از تن تو زآنکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر بسویت اینچنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو کنون که در کنار او نشسته ای تو و شراب و دولت وصال او! گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد تن تو ماند و عشق بی زوال او!
هیچ جز حسرت نباشد کار من بخت بد ، بیگانه ای شد یار من بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است من پریشان دیده میدوزم بر او بی صدا نالم که : اینست آنچه هست خود نمیدانم که اندوهم ز چیست زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست همزبانی نیست تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه ی آزار خویش از منست این غم که بر جان من است دیگر این خودکرده را تدبیر نیست پای در زنجیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه ی زنجیر نیست
زان نامه اي که دادي و زان شکوه هاي تلخ شايد نبوده قدرت آنم که در سکوت تا بر گذشته مي نگرم ،عشق خويش را اين درد را چگونه توانم نهان کنم گفتم قفس ، ولي چه بگويم که پيش از اين اکنون منم که خسته ز دام فريب و مکر پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
بی تو نامهربان تماشا داشت
برایم آشنا هستی تو را من پیش از این هرگز ندیده و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید ولی وقتی کلامت را شنیدم آشنا بودی نمیدانم ولی شاید هزاران سال پیش از این من و تو هردو در یک غار باهم زندگی کردیم و یا شاید همان روزی که با دستان خالی از شکار آهوان دشت برگشتم دم چادر به دستم استکان چای را دادی نمیدانم گمانی دور میگوید به هنگامی که از میدان جنگی نابرابر بازمیگشتم زره را از تن زخمی درآوردی و با دستان خود زخم مرا شستی و مرهم را تو بر بازوی خون آلود مالیدی ببینم وقتی از چشمان ابر تیره آن باران بغض و دشمنی می ریخت تو چتر مهربانی بر سرم آهسته واکردی؟! آه! یادم هست وقتی عاشق عاشق شدن گشتم تو گفتی عاشق نور و امید و روشنی باشم تو را هرگز ندیدم من ولی هرلحظه با من از خودم نزدیکتر بودی! خدای من! چه میگویم تو را من پیش از این هرگز ندیده و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید تو را در آبی دریا ، تو را در خنده خورشید تو را در گریه های ابر ، تو را در جاری یک رود تو را در لابلای عطر شب بوها تو را در لحظه های شادو غمناکم تو را در اولین بغض تولد تو را در اولین لالایی مادر تو را هرلحظه من دیدم و تا جایی که در من یک نفس باقی ست و حتی بعد از آن هرلحظه خواهم دید
"باز دست وحشی مرگ تموم آرزوهای یه بیگناهو پرپر کرد" آی قسمت، خانه ی بی مادر ما را ببین چشمهای نا امید باور ما را ببین ای که می گویند دست توست این بود و نبود گوشه چشمی خنده های پرپر ما را ببین با توام ای قسمت زجر نگاه مادرم ضجه های بی صدای خواهر ما را ببین آی قسمت که ندیدم از تو یک پایان خوش روزهای ناخوشی پیکر ما را ببین باشد ای قسمت قبول اما بیا ای بی وفا روزهای هفته ی زجرآور ما را ببین
مهرورزان زمان های کهن
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري لحظه هاي کاغذي را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري با نگاهي سرشکسته ، چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف کشيه خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي ، پارکهاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي ، نيمکت هاي خماري رونوشت روزها را ، روي هم سنجاق کردم : شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري
|
About![]()
سلام اي غروب غريبانه ي دل
Home
|