تبليغاتX
.::من از پشت زندان غم آمدم::.

.::من از پشت زندان غم آمدم::.

درود بر مسیح

 

آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

 

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

 

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمری ست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

 

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 

رفتم .. مرا ببخش ..

 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت .. ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شب رنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

  دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم ..

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 

 

نگه دگر به سوی من چه می کنی

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

 

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

برو .. برو .. بسوی او ، مرا چه غم؟!

تو آفتابی ، او زمین ، من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

 

بر او بتاب زآنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من ، تن تو مال او

 

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من

گذشتم از تن تو زآنکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

اگر بسویت اینچنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

 

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 

هیچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد ، بیگانه ای شد یار من

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

وای از این زندان محنت بار من

 

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن این راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

 

من پریشان دیده میدوزم بر او

بی صدا نالم که : اینست آنچه هست

خود نمیدانم که اندوهم ز چیست

زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست

 

همزبانی نیست تا برگویمش

راز این اندوه وحشتبار خویش

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

خویشتن را مایه ی آزار خویش

 

از منست این غم که بر جان من است

دیگر این خودکرده را تدبیر نیست

پای در زنجیر می نالم که هیچ

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست  

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

زان نامه اي که دادي و زان شکوه هاي تلخ
تا نيمه شب به ياد تو چشمم نخفته است
اي مايهُ اميد من ، اي تکيه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

شايد نبوده قدرت آنم که در سکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عيان کنم

تا بر گذشته مي نگرم ،عشق خويش را
چون آفتاب گمشده مي آورم به ياد
مي نالم ازدلي که به خون غرقه گشته است
اين شهر، غير رنجش يارم به  من چه داد

اين درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است
اين شعرها که روح ترا رنج داده است
فرياد هاي يک دل محنت کشيده است

گفتم قفس ، ولي چه بگويم که پيش از اين
آگاهي از دورويي مردم مرا نبود
دردا که اين جهان فريباي نقش باز
با جلوه و جلاي خودآخر مراربود

اکنون منم که خسته ز دام فريب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشاي در که در همه دوران عمر خويش
جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

پاي مرا دوباره به زنجيرها ببند
تا فتنه و فريب زجايم نيفکند
تا دست آهنين هوسهاي رنگ رنگ
بندي دگر دوباره به پايم نيفکند

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 گفته بودی که پای بید کهن
سایه انداز چشمه سار کبود
در گذرگاه اولین دیدار
"لحظه ای چند با تو خواهم بود!"
......ای غزال رمیده رام شدی!......
تازه خورشید کرده بود غروب
چه غروبی عبوس و حزن انگیز
چو رخ مادری بلادیده
که شود مات در عزای عزیز
.................یا دل شاعری به ظلمت غم ..............
بید مجنون نشسته در دل کوه
همچو مجنون گرفته سیما بود
چشمه چون اشک غم به دامن او
ناله ی جوی نام لیلا بود
.................من نشستم به پای بید کهن...............
به دل خسته مژده میدادم
مژده ای جانفزا که یار آید
آن پری روی ماه پیکر من
بعد یک عمر انتظار آید
..................آه عمرم در انتظار گذشت؟!...........
دلم از شو5ق می تپید و نبود
در جهان جز توام تمنایی
نغمه ی گرم و پرمحبت تو
در دلم کرده بود غوغایی:
..............."لحظه ای چند باتو خواهم بود"...............
چشمه سار کبود مینالید
سوز دل داده سر به سینه ی کوه
گوئیا شرح حال من میگفت
همه از اشک و ماتم و اندوه
.................داستانهای عشق و ناکامی..............
لحظه ها میگذشت و بیم و امید
بود با درد انتظار قرین
می شکست از میان جنگلها
ناله ی مرغ حق سکوت حزین
..............ناله ای جانگدازو طاقت سوز............
بی تو با ماه و کوه و جنگل و رود
از غم عشق رازها گفتم
در دل آن سکوت رویاخیز
گریه کردم خداخدا گفتم
...........سر نهادم به دامن مهتاب..............
دل مشتاق و آرزومندم
به هوای تو بال و پر میزد
مرغ وحشی دمی قرار نداشت
پنجه ی یاس بر جگر میزد
..............گفتم این وعده هم وفا نکند............

بی تو نامهربان تماشا داشت
در غم انتظار سوختنم
با دل بیقرارو مضطربی
چشم بر گرد راه دوختنم
............... وه چه گویم که انتظار چه کرد؟!........
من در امواج اضطراب و خیال
نگران .. بیقرار .. چشم به راه
گاهی از دیده میفشاندم اشک
گاهی از سینه میکشیدم آه
..............گر نیاید کجا روم؟ چه کنم؟...........
جوی تا دید آه وزاری من
شرمگین شد ز آه و زاری خویش
تا بدان پایه بیقرارم دید
برد از یاد بیقراری خویش
............. گشت سرگرم غمگساری من............
در گذرگاه اولین دیدار
انتظار تو داشت چشم تری
ساعتی چند میگذشت و نبود
از تو ای یار بی وفا اثری
............. بینوا دل چه زودباور بود............
حسرت و انتظار میکردند
خرمن صبر عاشقی تاراج
آرزوهای خویش می دیدم
در دل آب همره امواج
.......... رهسپارند سوی ناکامی...............
لاله و بید و یاسمن خفتند
چشمه نالید و گفت نیمه شب است
بر لب چشمه عاشقی بیدار
از تب انتظار جان به لب است
............... کرده خو با سکوت و تنهایی..........
چشمه سار کبود مینالد
مرغ حق دم فرو نبسته هنوز
نگران .. بی قرار .. چشم به راه
عاشق بینوا نشسته هنوز
............. می رود پا به پای مرغ خیال..........
ساعتی بعد زیر پرتو ماه
شاعری خسته راه می پیمود
میشنید این غریو از درو بام
"لحظه ای چند با تو خواهم بود
............ آن غزال رمیده رام نشد!!.........

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 

برایم آشنا هستی

تو را من پیش از این هرگز ندیده

و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید

ولی وقتی کلامت را شنیدم آشنا بودی

نمیدانم ولی شاید

هزاران سال پیش از این

من و تو هردو در یک غار باهم زندگی کردیم

و یا شاید همان روزی که با دستان خالی

از شکار آهوان دشت برگشتم

دم چادر به دستم استکان چای را دادی

نمیدانم

گمانی دور میگوید

به هنگامی که از میدان جنگی نابرابر بازمیگشتم

زره را از تن زخمی درآوردی

و با دستان خود زخم مرا شستی

و مرهم را تو بر بازوی خون آلود مالیدی

ببینم وقتی از چشمان ابر تیره

آن باران بغض و دشمنی می ریخت

تو چتر مهربانی بر سرم آهسته واکردی؟!

آه! یادم هست وقتی عاشق عاشق شدن گشتم

تو گفتی عاشق نور و امید و روشنی باشم

تو را هرگز ندیدم من

ولی هرلحظه با من از خودم نزدیکتر بودی!

خدای من! چه میگویم

تو را من پیش از این هرگز ندیده

و شاید بعد از این هرگز نخواهم دید

تو را در آبی دریا ، تو را در خنده خورشید

تو را در گریه های ابر ، تو را در جاری یک رود

تو را در لابلای عطر شب بوها

تو را در لحظه های شادو غمناکم

تو را در اولین بغض تولد

تو را در اولین لالایی مادر

تو را هرلحظه من دیدم

و تا جایی که در من یک نفس باقی ست

و حتی بعد از آن هرلحظه خواهم دید

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 

"باز دست وحشی مرگ تموم آرزوهای یه بیگناهو پرپر کرد"

 

آی قسمت، خانه ی بی مادر ما را ببین

چشمهای نا امید باور ما را ببین

ای که می گویند دست توست این بود و نبود

گوشه چشمی خنده های پرپر ما را ببین

با توام ای قسمت زجر نگاه مادرم

ضجه های بی صدای خواهر ما را ببین

آی قسمت که ندیدم از تو یک پایان خوش

روزهای ناخوشی پیکر ما را ببین

باشد ای قسمت قبول اما بیا ای بی وفا

روزهای هفته ی زجرآور ما را ببین

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 

مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من ...
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد...
هرچه میل دل دوست ..
بپذیریم به جان ...
هرچه جز میل دل او
بسپاریم به باد!...
...
آه!
باز این دل سرگشته ی من
یاد آن قصه ی شیرین افتاد :
بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک،
خنده میزد شیرین ..
تیشه میزد فرهاد!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس...
نه توان کرد ز بیدردی شیرین، فریاد!چ
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است!..
عشق در جان کسی ریختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:
جان ، چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی.
تب و تابت بودت هر نفسی.
به وصالش برسی یا نرسی!

"سینه بی عشق مباد"

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |

 

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري

شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را ، روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين

سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سرشکسته ، چشمهايي پينه بسته

خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف کشيه

خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي ، پارکهاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي ، نيمکت هاي خماري

رونوشت روزها را ، روي هم سنجاق کردم :

شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من ، صفحه ي باز حوادث

در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعتتوسط یه انسان خالی از هرچیزی..حتی احساس | |